یه آقایی بود سه تا دختر خانوم داشت،
میخواستش اینا ازدواج کنند، سه تا خواستگار اومد؛
گفتش که از این جایی که حیوانات رو نگهداری میکنن سه تا گاو به ترتیب میاد بیرون،
هر کی بتونه دمش رو بگیره من دخترمو میدم بهش...
اولین گاو که اومد همه گفتن عصبی بزار بعدی،
دومیه اومد دیدن اینم عصبی گفتن بزار بعدی،
سومیه اومد، اومد دیدن عه این اصن دم نداره!
خیلی اوقات ما فرصت هارو از دست میدیم
به خاطر اینکه احساس میکنیم فرصت داریم از کجا میدونیم که فلانی توی پسروز آیندهیی که من تو ذهنم بستم، که میخوام از دلش دربیارم تو این ۴۸ ساعت پرونده منو نبسته باشه! کی این تضمین رو داده!
#آتناq3d
برچسب:
نویسنده: دانیال مقدم