خرید بک لینک
یکی رف..یه خونه ای داشت، گذاشت اینو برا فروش‌رسانی،زنگ زد به این املاکی گفتش که آقا این خونه ای که من دارم ته کوچه اس، همسایه ها همه سن بالا، این درختا برگاش میریزه، نمیدونم رفت و آمدی نیستش، ته کوچه تاریکه و اینا ....از اون طرف هم دنبال خونه میگشت و یه املاکی دیگه، دو تا سه تا یکی دوهفته اینا گشت و ...یه جایی بهش زنگ زد و گفتن آقا ما یه خونه داریم با این بوجه شما،دید یه ذره از بوجه ای که خونش داره به عرضه میره بیشتره...گفتش که خب چجور خونه ایه ؟گفت آقا یه خونه ای هستش کوچه مشجر، از اون محله هاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: دانیال مقدم تاريخ: دوشنبه 9 شهريور 1405 ساعت: 15:55

از شعر

هرچه کردم شکر آن را روزگار از من گرفت شکر نشنیده است؛ پنداری شکایت میکنم...! حرف چون در وقت خود باشد به جایی میرسد از تو دارم شکوه ها اما قیامت میکنم چون به لطفت خو گرفتم کار مشکل میشود مهربانی پر مکن با من که عادت میکنم این دل دیوانه دیگر قابل اصلاح نیست من چه بی عقلم که مجنون را نصیحت میکنم جوهر اصلی ز هرکس میشود ظاهر سلیم مدعی با من خصومت، من محبت میکنم! سلیم تهرانی

برچسب: نویسنده: دانیال مقدم تاريخ: دوشنبه 9 شهريور 1405 ساعت: 15:55

یه آقایی بود سه تا دختر خانوم داشت،میخواستش اینا ازدواج کنند، سه تا خواستگار اومد؛ گفتش که از این جایی که حیوانات رو نگهداری میکنن سه تا گاو به ترتیب میاد بیرون،هر کی بتونه دمش رو بگیره من دخترمو میدم بهش...اولین گاو که اومد همه گفتن عصبی بزار بعدی،دومیه اومد دیدن اینم عصبی گفتن بزار بعدی،سومیه اومد، اومد دیدن عه این اصن دم نداره!خیلی اوقات ما فرصت هارو از دست میدیمبه خاطر اینکه احساس میکنیم فرصت داریم از کجا میدونیم که فلانی توی پسروز آیندهیی که من تو ذهنم بستم، که میخوام از دلش دربیارم تو اینادامه مطلب

برچسب: نویسنده: دانیال مقدم تاريخ: دوشنبه 9 شهريور 1405 ساعت: 15:55

آدمارو از بودن خودتون مطمئن نکنید :) آتناq3d

برچسب: نویسنده: دانیال مقدم تاريخ: جمعه 24 شهريور 1402 ساعت: 15:11

"زندگیه دیگه"
هر موقع به یه چیزی خیلی مطمئن میشی،
یه جوری غافلگیرت میکنه،
که بهت بگه نه از این خبرا نیست..؛
همیشه همونجوری که میخوای نمیشه..
آتناq3d


برچسبـهـ ـا : غافلگیری, دنیا, گاه نمیشه

♥ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد ۱۴۰۲ ساعت 22:5 توسط atena|q3d:

برچسب: نویسنده: دانیال مقدم تاريخ: جمعه 24 شهريور 1402 ساعت: 15:11

نزدیک چندین سال است که بابا بازنشسته شده است و مدام سرشو با خرید خانه و دوستاش و کتاباش گرم میکنه و گاهی اوقات هم مشغول دنیای مجازی ست.زندگی اش را به دقت زیر نظر دارم،صبح ها نمازش را که در مسجد میخواند، بعد از ان هم با رفیق هایش پیاده روی میکند و موقع برگشت نان تازه میگرد و میاید به خانه مامان را بیدار میکنه و به اتفاق صبحاه میخورن.ناهار را به اعتقاد خودش بعد از نماز میخورد و چرتکی هم پای اخبار میزد، بعدازظهر هام اغلب به باغ میرود با وجود قسط و قرض هایی که دارد خوشحال و است!به گفته خودش سی سال کار کرده و اکنون زمان استراحت اوست!عاشق سفر است و کافیه کسی به او پیشنهاد تفریحی دهد بی درنگ قبول میکند چراکه دغدغه مرخصی ندارد!هر ازگاهی بابا ظرف هارا میشوید یا سیب زمینی میپزد و سبزی پاک میکند و با جمله ای به اعضای خانواده این لطف بزرگش را اعلام میکند!مامان را نگاه میکنم او کی قرار است بازنشسته شود؟ کی قرار است پاداش بازنشستگیش را دریافت کند؟ کی قرار است به استراحت فکر کند؟ وقتایی ام که کمی بیخیال میشود غذا درست نمیکند( ان هم تاکید میکنم گاهی) همه اعضای خانه از او طلبکار میشوند. ♥ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم شهریور ۱۴۰۲ ساعت 11:37 توسط atena|q3d: ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: دانیال مقدم تاريخ: جمعه 24 شهريور 1402 ساعت: 15:11

صفحه بندی